شعر(بچه آهوی شیطون)

یه روز یه بچه آهو
خوشکل وقهوه ای مو

دوید بیرون ازخونه
رفت کنار رودخونه

بچه آهوی شیطون
هر طرفی گریزون

هرجا می رفت بی هدف
می خورد زیادی علف

مامان بهش گفته بودهرکجا که چریدی
مواظب خودت باش نخورهرچی که دیدی

بچه آهو گوش نداد به حرفای مامان جون
هر گیاهی که می دید ازش میخورد فراوون

همینجوری که می کرد هر طرفی نگاهی
یکدفه چشمش افتاد به بوته ی گیاهی

رفت و از اون بوته خورد نمی دونست اون چیه
غافل ازاینکه بوته خوردنی نیست سَمّی یه

یکدفه دید تو معده ش،داره یه کاری میشه
انگاری توی معده ش یه انفجاری میشه

درد شکم گرفت و دلش همش پیچ میرفت
چشاش نمیدیدن وخیلی سرش گیج میرفت

جیغ میزد از شکم درد،میگفت مامان کجایی
گوش ندادم به حرفات اومد سرم بلایی

الهی بد نبینی،اون آهوی بازیگوش
که حرفای ماناش رو کرده بودفراموش

حیونی بدحال شد ویکدفه افتاد ازپا
وقتی مامان آهویه خبر شد از ماجرا

یه بوته از توجنگل گرفت وبرد پیش اون
گفت بخور از این گیاه،درد تومیشه درمون

بچه آهو ازاون خورد تاجون گرفت دوباره
حالش سرجاش اومد اون بچه ی بیچاره

اشک توچشاش جمع شد وکردبه مامان نگاهی
گفت دیگه بیزارم از خوردن هرگیاهی

هرچیزی خوردنی نیست،آدم باید بدونه
باید حواسش باشه باید سالم بمونه

شاعر:فاروق پورحبیب

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.