شعر«کتاب من قرآن است»

نام من مسلمان است،کتاب من قرآن است
این کتاب مقـدس،راهنمـای انسـان است

معجزه ی پیامبر(ص)،باصدوچهارده سوره
این مشعـل هدایت در آخـر الـزّمان است

می خـوانمش همیشه،زیرا  که راهـنمایم
برای ایمنـی از هـرحیله ی شیـطان است

در آیه آیه ی آن اندیشـه می کـنم مـن
زیرا سـعادت من تنهـا عمل به  آن است

«تنزیلِ محکم» اورا فرموده است خداوند
آری کـلام پاک « اللهِ مـهــربان» اسـت

 

شاعر: فاروق پورحبیب

شعر«اسراف»

اسراف چیه؟ اسراف هدر دادنه
هــر طرفــی ریخـتن و پاشیدنه

اسراف گناهه،هرکی اسراف کاره
تو زندگـیش همـیشـه بد مــیاره

خــدا گفته تو قـــرآن تا بدونــی
اسراف اگه کنی دوست شیطونی

شاعر: فاروق پورحبیب

 

بارون چیه؟

بارون چیه؟ از کجا اینهـمه بارون میاد؟
اینهـمه بارونی که از تو آسمـون میاد

میخوای بدونی گوش کن،قصه بارون چیه

علـت شُـرشُـر آب از توی ناودون چیه

وقتی که خورشید خانوم می تابه روی دریا
آب و بخـار می کـنه مـیره به سـمت بالا

بخـار که بالا بِـره ابـری می شـه آسمـون
ابرها به هم میرسند تبدیل می شَن به بارون

بارون می باره هرجا،ابرها رو می بره باد
زمین و خیس می کنه سبزه وگل درمیاد

چشمه و رودخونه ها جاری میشن رو زمین
می رَن به سمـت دریا،دوباره تکـرارِ این

حالا بگو بدونم؟ دونستی بارون چیه؟

دلیل شُرشُرِ آب از توی ناودون چیه؟

 


شاعر: فاروق  پورحبیب

شعر «نماز بخون»

نمازبخون،نماز ستون دینه

راه رسیدن به بهشت همینه

بچه ی خوب باید باایمون باشه

دوست خدا،دشمن شیطون باشه

خدامیگه: نمازبخون دوستِ من

بنده من باش وبمون،دوست من

نماز نخونی دوست شیطون می شی

از این کارت یه روز پشیمون می شی

وقت نماز که میشه پا شو از جا

وضو بگیربا آب پاک سرتاپا

برو به مسجدِ محل که بازه

اذون میگن دیگه وقت نمازه

 

شاعر: فاروق پورحبیب

شعر(بچه آهوی شیطون)

یه روز یه بچه آهو
خوشکل وقهوه ای مو

دوید بیرون ازخونه
رفت کنار رودخونه

بچه آهوی شیطون
هر طرفی گریزون

هرجا می رفت بی هدف
می خورد زیادی علف

مامان بهش گفته بودهرکجا که چریدی
مواظب خودت باش نخورهرچی که دیدی

بچه آهو گوش نداد به حرفای مامان جون
هر گیاهی که می دید ازش میخورد فراوون

همینجوری که می کرد هر طرفی نگاهی
یکدفه چشمش افتاد به بوته ی گیاهی

رفت و از اون بوته خورد نمی دونست اون چیه
غافل ازاینکه بوته خوردنی نیست سَمّی یه

یکدفه دید تو معده ش،داره یه کاری میشه
انگاری توی معده ش یه انفجاری میشه

درد شکم گرفت و دلش همش پیچ میرفت
چشاش نمیدیدن وخیلی سرش گیج میرفت

جیغ میزد از شکم درد،میگفت مامان کجایی
گوش ندادم به حرفات اومد سرم بلایی

الهی بد نبینی،اون آهوی بازیگوش
که حرفای ماناش رو کرده بودفراموش

حیونی بدحال شد ویکدفه افتاد ازپا
وقتی مامان آهویه خبر شد از ماجرا

یه بوته از توجنگل گرفت وبرد پیش اون
گفت بخور از این گیاه،درد تومیشه درمون

بچه آهو ازاون خورد تاجون گرفت دوباره
حالش سرجاش اومد اون بچه ی بیچاره

اشک توچشاش جمع شد وکردبه مامان نگاهی
گفت دیگه بیزارم از خوردن هرگیاهی

هرچیزی خوردنی نیست،آدم باید بدونه
باید حواسش باشه باید سالم بمونه

شاعر:فاروق پورحبیب

شعر(حیوانات جنگل)

حیوانات جنگل

اتل متل یه جنگل چه حیوونایی داره

هرکدومش یه رنگ ویه جورصدایی داره

شیر داره،میمون داره،آهو و فیل و پلنگ

روشاخه ی درختاش پرنده های قشنگ

کفتار وگرگ وروباه،ببر وشغال وخرگوش

خوک داره و خرس داره،زرافه ومار و موش

طوطی و جغد وعقاب کرگدن و گورِخر

پرخطرن بعضیا،بعضی دیگه بی خطر

جنگلی که قشنگه، درخت داره آب داره

هم آسمون هم زمین،سایه وآفتاب داره

شیره نعره می کشه،کلاغ میگه قاروقار

سلطان جنگل اومد،خرگوش فرارکن فرار

اما آقا خرگوشه که خیلی بازیگوشه

شکارشیرنمیشه چونکه خیلی باهوشه

گرگه زوزه می کشه شبها میون جنگل

می پره از تو خوابش آهو و خرس تنبل

پلنگِ جنگل ما روی تنش خال داره

دندونای خیلی تیز،پنجه و چنگال داره

زرافه بی آزاره،قدش خیلی بلنده

باپاهای بلندش هست بهترین دونده

اونکه درازه دُمش،بگو چیه؟، میمونه

روشاخه ی درختها همیشه آویزونه

خوش خط وخال وزیبا،روی زمین میخزه

چیه؟درسته،ماره .سمّی یِه و می گزه

خلاصه توی جنگل حیوون زیاده اما

ضــرر ندارند همـــه برای مــا آدما

 

شاعر:فاروق پورحبیب

شعر(روباه و مرغ)

روباه و مرغ


یه روز یه مرغ پَرحنا

قشنگ و با ناز و ادا
تنهایی توی مزرعه
قدم می زد به هرکجا

دونه می چید از رو زمین
اونو بچین،اینو بچین
اما خبرنداشت پَیِش
روباهه کرده بود کمین

روباهه در کمین نشست
تا مرغه اومد پیشِ دست
یهو دوید مرغ وگرفت
بال وپرِ مرغه روبست

مرغه که وحشت زده بود
اسیر روباه بَده بود
پشیمون از اینکه چرا
تنها بیرون اومده بود

هرچی که مرغه داد کشید
کسی به دادش نرسید
ازخونه دور بود و کسی
صدای اونو نشنید

مرغک ما که ناامید
یاری ویاوری ندید
تسلیم سرنوشت شدو
گریه میکرد،آه می کشید

روباهه اما شادمان
مرغ و می برد کشان کشان
تایه غذای چرب ونرم
درست کنه فوری از آن

اما خدا نخواسته بود
روباهه خیلی خسته بود
مرغ و گذاشت یه گوشه ای
بال و پراشو بسته بود

روباهه رفت کنار آب
نشست توسایه،رفت بخواب
مرغه ولی تلاش میکرد
تاکه رها شه از عذاب

ناله میکرد دعا میکرد
خداشو هی صدا میکرد
خدا دعاها شو شنید
دید که خداخدا میکرد

خدا به فریادش رسید
یکهو صدای پاشنید
به راست وچپ نگاهی کرد
یه مردو دید وداد کشید

مَرده اومد دوان دوان
تاکه رسید نزدیک آن
یکدفه داد زد«آی کلک»
می کشمت همین الان

روباهه ازخوابش پرید
نزدیک خود مَرده رو دید
پا به فرارگذاشت ورفت
قصه ما به سر رسید

حالا عزیزان دلم
بگین گُـلای خوشکلم
قصه ماچه پندی داشت؟
آی بچه های عاقلم

 

شاعر: فاروق پورحبیب

شعر(مادربزرگ)

مادربزرگ


مادر بزرگ خوبم،همیشه مهربونه

دوسش دارم زیادی،این وخودش می دونه

وقتی میرم کنارش،سر میذارم رو زانوش
دست میکشه روموهام،می گیردم به آغوش

قصه می گه برایم،قصه های قدیمی
قصه ی دوستایی که باهم بودن صمیمی

دست می کنه توجیبش، میده بهِم آبنبات
صورتمو می بوسه،میگه:فدای چشات

منم میگم الهی  زنده باشی همیشه
هیچکی برام مثل تو،مادربزرگ،نمیشه

 

شاعر:فاروق پورحبیب

شعر(مسواک)

مسواک

به به،چه دندونایی،چقد سفید و زیباست
قشنگیِ دندونات وقتی می خندی پیداست

بوی خوش دهانت پیچیده توی خونه
مسواک بزن دندونات اینجور تمیز بمونه

روزی سه وعده مسواک،مفیده واس دندون
برای یک بچه ی خوشکل و ناز و خندون

مسواک اگه نباشه دهان چه بدبو میشه
دندونا زرد و سیاه،فاسد و کِرمو میشه

اونوقت اگه دندونات خراب بشه چی میگن؟
میگن «چه دندونایی ،اَه اَه چقد بو میدن»

دیگه هرجا که باشی نمی تونی بخندی
باید جلــوی دوسـتات دهــانت و ببندی

 

شاعر: فاروق  پورحبیب

صبحانه


یه بچــه ی قـــوی و نیرومــندم

سلامتم خوشحالم ومی خندم

اســتخـــونام قــویه مــثل آهــن
کسی قوی نیست دیگه مانند من

می بینی که مریض نمیشم ،چرا؟!
چون که یه راز دارم،میگم به شما

چــیه رازم؟ اینه کــه بی بهــــونه
صبح که پامیشم می خورم صبحونه

چی می خورم صبحونه؟ خرما وشیر
عســل یا خامه،سبزیجات و پنیر

واس همین سلامتم همیشه
یه بچه ی قوی مریض نمیشه

 

 

شاعر: فاروق پورحبیب