مهمونی…

یه بچه ی با ادب وقتی میره مهمونی
چجوری رفتارکنه؟ مطمئنم می دونی

درسته، اول ســلام،به هــرکی که ببینه
بعدش میره مودب یه گوشه ای می شینه

مــودب و مــرتب مثل آدم بزرگا
می کنه هرکاری که گفته مامان وبابا

شلوغکاری که خوب نیست بایدآروم بمونه
کارخیلــی بدی یِه،بهــم ریخــتن خــونه

بی ادبی رو هرگز کسی نمی پسنده
هرکی باشه بی ادب،شیطون بهش می خنده

یه بچه ی بی ادب همیشه دست درازه
دست میزنه به هرچی،همیشه بی اجازه

بچه بی ادب رو هیچ کسی دوست نداره
چــون که همــش کار اون اذیت و آزاره

 

شاعر: فاروق پورحبیب

یه آرزو

خــدا،خـــدا،خدای من
بشنو زمن صدای من

با دل پاک وبی خطا
آمده ام دست به دعا

پاک وتمیزو با وضو
فـقـط دارم یه آرزو

اونــم اینه که هــرکجا
باشم پیش مامان ،بابا

میخوام که این دویارِمن
باشن همــش کنار من

نشیم جدا،باهم باشیم
بدون رنج و غـــم باشیم

تو دلامون مهر و وفا
پشت وپناهمون خدا

آرزومــه فقـــط همین
خداجون اشکامو ببین

باالتماس میگم :خدا
ازم قبول کن این دعا

 

شاعر: فاروق پورحبیب

شعر «شب که میخوام بخوابم»


شب که میشه ستاره زیاده توآسمون

ماهه ونورمهتاب می تابه تو خونمون

درسته شب سیاهه،اما قشنگ وزیباست
نداره ترس و وحشت،فرشته ها پیش ماست

شب که میخوام بخوابم سر روبالش میذارم
نگام به آسمونه ستاره می شمارم

فکر وخیال های خوب توی سرم میگذره
اینجوری ترسِ شبها از تو دلم می پره

از یک تاده میشمورم چشامو که می بندم
فرشته ی شب منو بوس می کنه،می خندم

می خوابم وخوابای خیلی قشنگ می بینم
توخواب گُلای ناز و رنگ ووارنگ می چینم

صبح که میشه مامان جون یواش صدام می کنه
میگم :سلام،بالبخند اونم سلام می کنه

میگه: بگو ببینم دیشب چه خوابی دیدی
کجاشد اون گُلای قشنگی که می چیدی

منم میگم به مامان خوابایی که می بینم
اونم میگه آفرین کوچولوی نازنینم

 

شاعر: فاروق پورحبیب

شعر(سوره مسد)

نازل نمود ربّ اَحد
یه سوره با نام مَسد
قصه ی این سوره چیه؟
در مورد یه مرد بد

فرمود خداوند باغضب:
«تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَب…»
یعنی که قطع وخاکی باد
هر دو دست ابولهب

کیه کیه ابولهب؟!
الله به او کرده غضب
اون که به پیغمبرمون
رنج می رسوندهرروز وشب

یه آدم خسیس بود او
« مَا أَغْنَىٰ عَنْهُ مَالُهُ»
مالش به درد او نخورد
بود یه حقیر کینه جو

همسر او «امّ جمیل»
بود یه زن پست وذلیل
که جایگاهش آتش است
با وعده ی ربّ جلیل

ابولهب باهمسرش،شایسته غضب شدند
تابه ابدطعمه آن نارِ«…ذَاتَ لَهَب»شدند

قصه اینه عزیزمن،اون دوتادشمن نبی(ص)
به خشم اللهِ بزرگ،گرفتار و ادب شدند

 


شاعر: فاروق پورحبیب

بچه تمیز

بچه ی خوب کیه؟ اون
که دست و روش تمیزه

هرکی تمیز بمونه
پیش خــدا عزیزه

فرشته هم دوس داره یه بچه ی تمیزو
شب بخوابه روتنش عطرخدا می ریزه

سلامتی وشادی  همیشه همراهشه
مریض نمیشه هرگز یه بچه پاکیزه

مثل تو که تمیزی مثل گلای باغچه
ببین چقد قشنگی کوچولوی ریزه میزه

 

شاعر: فاروق پورحبیب

 

بارون


اتل متل آسمون

دوباره بارید بارون

عطر بهارو نشوند
رو دامن خیابون

بیا بیا تماشا
توهم بین خداجون

چقدقشنگ کشیده
دوباره رنگین کمون

نسیم داره می وزه
به پنجره به ایوون

هوا چقد عالیه
باهدیه ی خداجون

 

 

شاعر: فاروق پورحبیب

شعر (پلنگ بدجنس)


یه روز تو جنگلی قشنگ

که اونجا خونه داشت پلنگ
رو شاخه ی صنوبری
لونه ای داشت کبوتری
تو لونه ،چند جوجه ی ناز
باچشمای کوچک و باز
جیک جیک وجیک ،سروصدا
یعنی غذا میخوایم غذا
مامان کبوتر،باشتاب
می رفت پیِ دونه و آب
یه روز مامان که پرکشید
پلنگه جوجه ها شو دید
نقشه کشید بالا بره
کنارجوجه ها بره
میخواست بره چکار کنه؟
جوجه ها رو شکار کنه
پلنگ بدجنس و بلا
یواشکی و بی صدا
بااینکه مشکل بود وسخت
خودشو رسوند روی درخت
از لای شاخه ها خزید
تاکه به جوجه ها رسید
دستشو برد توی لونه
خیال می کردکه آسونه
خواست بکِشه پنجه ی تیز
شنید صدای ویز و ویز
یکدفه دید دور و برِش
زنبورا بالای سرش
زنبورا آماده ی نیش
صدتا عقب صدتابه پیش
یکدفه ریختن روسرِش
پلنگه افتاد به پرِش
نیشش زدن هزارهزار
پلنگ گذاشت پا به فرار
باعجله پرید و جَست
سرش به سنگ خورد وشکست
بله، سزای ظالمان
همینه توی این جهان
اگه کسی ظلم بکنه
ستم به مردم بکنه
یه روز سرش بلا میاد
نمیدونه از کجا میاد

شاعر: فاروق پورحبیب

شعر(کمک به دیگرون)


بعدِ کلاس و مدرسه

پام که به خونه می رسه

تاکه درو وا می کنم
سلام به بابا می کنم

سلام میگم به مادرم
برادر و به خواهرم

بعدش می رم توی اتاق
بی درد سر بی اتفاق

لباسامو درمیارم
کیف وسرِ جاش میذارم

کمک بخواد اگه مامان
آبجی، داداش،یا دیگران

میرم که همکاری کنم
تو کارشون یاری کنم

بچه ی خوب اینو بدون
خوبه کمک به دیگرون

توهم باید یاری کنی
نباس شلوغکاری کنی

 

شاعر: فاروق پورحبیب

شعر « روزهای هفته »

هفته که هفت روز داره
باشنبه آغاز میشه
شنبه شروع کار و تلاش ماست همیشه

یکشنبه و دوشنبه،
سه شنبه بعدِ اونه
روز میون هفته ست، اینو همه می دونه

چهارشنبه و پنجشنبه،
دو روز مونده به آخر
پایان هفته جمعه ست، میاد هفته دیگر

 

پورحبیب

شعر کودک درمورد کرونا


آهــای آهــای خـــبردار
یه لحظه دست نگهدار

ماسک نزدی چرا تو
میخوای بری به بازار

اینجوری نه،نمیشه
برو ماسکتُ و بردار

بذار روی صورتت
تاکه نشی تو بیمار

توصیه های بهداشت سلامتی میاره
هرجا میری ماسک بزن،توکوچه و سرِکار

دست می زنی به هرچی،باید با آب وصابون
دستاتو خوب بشوری تمیز همیشه هربار

اگه رعایت نشه توصیه های بهداشت
ما کرونا می گیریم،همه میشیم گرفتار

 

شاعر: فاروق پورحبیب