نوشته‌ها

شعر(روباه و مرغ)

روباه و مرغ


یه روز یه مرغ پَرحنا

قشنگ و با ناز و ادا
تنهایی توی مزرعه
قدم می زد به هرکجا

دونه می چید از رو زمین
اونو بچین،اینو بچین
اما خبرنداشت پَیِش
روباهه کرده بود کمین

روباهه در کمین نشست
تا مرغه اومد پیشِ دست
یهو دوید مرغ وگرفت
بال وپرِ مرغه روبست

مرغه که وحشت زده بود
اسیر روباه بَده بود
پشیمون از اینکه چرا
تنها بیرون اومده بود

هرچی که مرغه داد کشید
کسی به دادش نرسید
ازخونه دور بود و کسی
صدای اونو نشنید

مرغک ما که ناامید
یاری ویاوری ندید
تسلیم سرنوشت شدو
گریه میکرد،آه می کشید

روباهه اما شادمان
مرغ و می برد کشان کشان
تایه غذای چرب ونرم
درست کنه فوری از آن

اما خدا نخواسته بود
روباهه خیلی خسته بود
مرغ و گذاشت یه گوشه ای
بال و پراشو بسته بود

روباهه رفت کنار آب
نشست توسایه،رفت بخواب
مرغه ولی تلاش میکرد
تاکه رها شه از عذاب

ناله میکرد دعا میکرد
خداشو هی صدا میکرد
خدا دعاها شو شنید
دید که خداخدا میکرد

خدا به فریادش رسید
یکهو صدای پاشنید
به راست وچپ نگاهی کرد
یه مردو دید وداد کشید

مَرده اومد دوان دوان
تاکه رسید نزدیک آن
یکدفه داد زد«آی کلک»
می کشمت همین الان

روباهه ازخوابش پرید
نزدیک خود مَرده رو دید
پا به فرارگذاشت ورفت
قصه ما به سر رسید

حالا عزیزان دلم
بگین گُـلای خوشکلم
قصه ماچه پندی داشت؟
آی بچه های عاقلم

 

شاعر: فاروق پورحبیب