نوشته‌ها

شعر (پلنگ بدجنس)


یه روز تو جنگلی قشنگ

که اونجا خونه داشت پلنگ
رو شاخه ی صنوبری
لونه ای داشت کبوتری
تو لونه ،چند جوجه ی ناز
باچشمای کوچک و باز
جیک جیک وجیک ،سروصدا
یعنی غذا میخوایم غذا
مامان کبوتر،باشتاب
می رفت پیِ دونه و آب
یه روز مامان که پرکشید
پلنگه جوجه ها شو دید
نقشه کشید بالا بره
کنارجوجه ها بره
میخواست بره چکار کنه؟
جوجه ها رو شکار کنه
پلنگ بدجنس و بلا
یواشکی و بی صدا
بااینکه مشکل بود وسخت
خودشو رسوند روی درخت
از لای شاخه ها خزید
تاکه به جوجه ها رسید
دستشو برد توی لونه
خیال می کردکه آسونه
خواست بکِشه پنجه ی تیز
شنید صدای ویز و ویز
یکدفه دید دور و برِش
زنبورا بالای سرش
زنبورا آماده ی نیش
صدتا عقب صدتابه پیش
یکدفه ریختن روسرِش
پلنگه افتاد به پرِش
نیشش زدن هزارهزار
پلنگ گذاشت پا به فرار
باعجله پرید و جَست
سرش به سنگ خورد وشکست
بله، سزای ظالمان
همینه توی این جهان
اگه کسی ظلم بکنه
ستم به مردم بکنه
یه روز سرش بلا میاد
نمیدونه از کجا میاد

شاعر: فاروق پورحبیب